سلام دوباره به خوبان

امروز بعد از تقریبا یک سال یادم اومد که باعنایت دو دوست قدیمی بنده حق نوشتن در یک وبلاگ را داشتم . دوستان خوبی که پاک و بی آلایش بودن و از اونها دو سالی هست که بی خبرم  دلم می خواد نسیم ی خبر از سمت اونها برام بیاره

از همه عزیزانی که سر زدن و مطلب نوشتن صمیمانه تشکر می کنم

.                                                                      منتقد آروم

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٦


گردگيری

سلام به همه دوستان

امروز خواب مونده بودم و اگه همکارم زنگ نزده بود معلوم نبود ساعت چند بیدار میشدم .باید ساعت ۶:۰۰ سر کار باشم اما ساعت ۷:۲۰ تازه از خواب بیدار شدم .

گرد گیری کردن بعد از ده ماه خیلی سخته و سنگینه  اما با کمک شما زود تر میشه گرد گیری کرد 

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ،۱۳۸٥


خبری در راه است

خبر آمد خبری  در راه است                سرخوش آن کس که ازآن آگاه است

شايد اين جمعه بيايد ،شايد                       پرده از چهره  گشايد  ،  شايد

دست افشان پای کوبان می روم                  بر در سلطان خوبان می روم   

می روم بار دگر مستم کند                        بی سرو بی پا و بی دستم کند 

می روم تا از خويشتن بيرون شوم             در پی ليلا رخی مجنون شوم

هرکه نشناسد امام خويش را                    بر که بسپارد زمان خويش را

 

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٥


زيباست ياد دوستان بودن !!!

ديريست که دلدار پيامی نفرستاد         .        ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران      .         پيکی ندوانيد و سلامی نفرستاد  

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤


از برکات ماه رجب !!!

دی پير می فروش که ذکرش بخير باد        گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز ياد

فکر کنم يک سال گذشته که هر چی اين پسورد رو وارد ميکردم قبول نميکرد، اما امروز وارد شد  خيلی شادی آور بود برام .

وقتی آدم ياد مردن می افته خيلی خودشو جم و جور ميکنه  بيشتر به فکر خوبی کردن و گذشتو اينکه ديگران ازش راضی باشن هستش .

خيلی سخت که خوب باشی و سخت تر اينه که خوب بمونی .چند روز پيش برای دفن يه بنده خدا رفته بودم وقتی که داشتن اون رو تو قبر ميگذاشتن ،دختراش داشتن خودشونو ميکشتن و می خواستن با پدرشون برن اما اونا رو عقب بردن.

وقتی اين صحنه هارو می بينی ياد بدی های خودت می افتی و اين که بايد جواب پس بدی تنت رو می لرزونه و بی اختيار گريه مياد سراغت .

نميگم آيينه دلمون رو کدر نکنيم ، اما هر چند وقت ی دستی بهش بکشيم تا بهتر خودمون رو به ما نشون بده .

راستی بيت اول رو به نيت سلطان بانو نوشتم ،دلم براش خيلی تنگ شده

برای همتون آرزوی موفقيت دارم.                                         منتقد اروم

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٤


 

بعد از مدتها دوباره هوس کردم يه سری به خونه قديميم بزنم.عينه اون هوسی که آدم يه دفه واسه چيدن تمشک تازه بهش دست میده

حالا چرا اين حس خودمم نميدونم! انگار توی دو تا شون يه جور لذت وجود داره...نميدونم... شايدم اصلا صدای نه چندان حرفه ای گيتار احمد منو به اين حس و حال کشوند، يا کارت ورود به جلسه امتحانم که امروز گرفتمو زيرش نوشته بود:برای رسيدگی به امور فارغ التحصيلی ظرف يک ماه ار تاريخ مندرج به امور فارغ التحصيلان مراجعه کنيد..... چند بار خوندمش يه جورايی باورم نمیشه که اينم داره تموم ميشه  مخلوطی از شادی و غم.دونه دونه با انگشتام سنمو حساب کردم ۶۱،۶۲.... ..۸۳،باورم نميشه ۲۲ سال و ۵ ماه!عجب زود گم ميشن اين لحظه ها! کلاس اولم هنوز يادمه تا مامان رفت زدم زير گريه يکی از بچه های سوم اومد دستمو گرفت برد ته حياط .حالا همون دختر هم دانشکده ايمه!!دنيا خيلی کوچيکه مگه نه؟ انقد کوچيک که فکر ميکنی هميشه همه رو با خودت داری. انقد که اگه خودتم کوچيک باشی فکر ميکنی داری تا تهشو ميبينی و کلی نقشه واسه خودت   ميکشی...

کاش هميشه ۲۲ سالم ميموند! آخ که دلم داره ميترکه از گريه اما نميتونم گريه کنم(چون ريمل ميریزه تو چشمم ميسوزه!!!)...

يادته چشم گذاشتی رو يکی از درختا بعد اومدی زود پيدام کردی مثه بچه ها بغلم کردی بردی تو همون کلبه که ساخته بودی؟..اما توام زود بزرگ شدی.ديگه هيچ وقت چشم نذاشتی که بيای پيدام کنی....منم از همون روز به بعد واسه هميشه همونجا قايم شدم...

امروز و شايدم فردا استراحته و دوباره  باز امتحانا شروع ميشه..خيلی خوابم مياد..خستم..صدای تيک تيک ساعت..صذای بالا کشيدن دماغ خودم که سرما خوردم...صذای غم الود گيتار با نتهايی که ترانه گوگوش رو ميسازن.....

نگاه ميکنم،نميبينم چشم مرا هوای تو پر کرده..

                 گوش ميکنم، نميشنوم گوش مرا صدای تو پر کرده..

ای چشم من بدون تو نابينا..ای گوش من بدون تو ناشنوا..

                   با من بمان هميشه !بمان با من!

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۳


خيلی خوشحالم

سلام به همه دوستان .

سينه ام ازآتش دل درغم جانانه بسوخت**آتشی بود درين خانه که کاشانه بسوخت

تنم  از  واسطه  دوری  دلبر  بگداخت ** جانم  از  آتش  مهر  رخ  جانانه  بسوخت

 منتقد آروم

 

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۳


 

مينگرم که چگونه رفتن آنکه رفته و هيچ اميدی به بازگشتش نيست برايشان سخت و تحمل ناپذير است و بودن آنکه هست و ميتوان به ماندنش دل خوش داشت حتی؛؛؛ذره اي؛؛؛؛ به چشم نميايد!!کاش زمانی به خود بيايند اين غم پرستان! 

از همه اونايی که به يادم بودن يه دنياااااااااااااااااااااا ممنونم.حساب رامين عزيزم رو هم بعدا ميرسم تا ديکه تو بلاگ من حرفای بد بد ننويسه

 

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ،۱۳۸۳


آيا ميدانيد ؟؟؟

با سلام خدمت دوستان متاسفانه امار تقاضا برای ديدن نوشته های متبرک سلطان بانو (مديريت محترم قاين وبلاگ)بالا رفته و حتی بعضی از دوستان بنده را در اين ضمينه مقصر ميدانند . لذا بايد به اطلاع جميع عزيزانی که نگران حال سلطان بانو هستند برسانم که ايشان از تاريخ۱۰/۴/۸۳ که آخرين مطلب را در وبلاگ مرقوم فرمودند ديگر هيچ اثری از وی ديده نشده . از دوستانی که از اين بانو گرامی خبری دارند تقاضا ميشود به ما هم خبر دهند و در اخر خطاب به سلطان بانو اگر تشريف داريد و حوصله داريد و دوستان را قابل می دانيد سری به وبلاگ خودتان بزنيد .          

با تشکر                                                              . منتقد آروم

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۳


ببين ميتونی؟

اگر همين زندگی را در شادی و کمال گذراندی .....

آن گاه از آنچه پس از مرگ در انتظار توست نمی هراسی

آری،آن قدر لحظه هايت سرشار خواهند بود که

نمی توانی بيش از آن را به ذهن راه دهی .

ببين آيا ميتونی   !!!؟                                             منتقدآروم .

 

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۳


به تو گفتم !!!

به تو گفتم که نشو ديونه ای دل، من ديگه بچه نمی شم

آه ديگه بازيچه نمی شم .

.                                                                          منتقدآروم .

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۳


نکنه دنبال آرامش هستی؟

آخه مگه ميشه با دلشوره و عصبانيت و اخم و بد اخلاقی و.... به آرامش رسيد ؟؟؟

اگه ميخواهی ، اگه دوست داری نمی خواد دنبالش بگردی  فقط

کمی صبر همراه لبخند  و از همه مهمتر توکل

اگه به خودش بسپری کاراتو ، ببين چتوری رات ميندازه

بزرگوار يک بار امتحان کن                                        

                                                                                    منتقداروم .

 

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۳


 

ترکه عقل بالا رفت و محکم........از ترس چشمانم را بستم . گفت:

روزی هزار بار بر صفحه دل بنويس:ميان بود و نبودش تنها يک حرف فاصله است!به همين سادگی!

و من.... روز و شب جريمه سنگين رفتنت را پرداختم!

و جز دل که روزی هزار بار خراش افتاد، کسی نفهميد که از باء بودنت ،تا نون نبودت فاصله تا بی نهايت بود!

سلطان بانو

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۳


 

راستی از همتون ممنون که به يادم هستيد! دوست جونای خودمين ديگه تکه تک!

سلطان بانو

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸۳


 

اين مقاله مربوط به روزنامه جام جم ميباشد! که به نظر بنده در عين سادگی و سبک طنز گونه سرشار از حقايق و واقعيتهای تلخ زندگيست!

ع ش ق را توصيف کنيد
و از ورزيدن آن خودداری کنيد!


در ابطدای صخن لاظم اصت از اصطاد گرانمايه به خاتر چنين موزوع لتيفی طغدير بنمايم و از اينکه درباره اين صه حرف چند صطری مينويصم طلب اصطقفار مينمايم.
عشق اهصاص خاصی اصت که در عوان جوانی به انصان ها دسط ميدهد و حص ميکنند که يک نفر ديگر را دوسط دارند.(که البطه خيلی بد اصت. و آدمهای با طربيطو با شعور اصلن از اين کارها نميکنند).
ما عشق را در خاهر خودمان ديديم که ايشان در سن ۱۲ سالگی به اقد پصر امويمان پرويض در امد(با عشق).و يك شب كه پس از 8 سال زندگي مشطرك موي خاهرمان توي قزا پيدا شد،پرويض كه اميدوارم با زن دومش بروند زير طريلي 18 چرخ ،گلدان را پرت كرد توي سر خاهرمان و باعس شد ايشان براي هميشه كم هافضه شود و بعد هم تلاقشان داد. درباره عشق صخنهاي زيادي ميتوانيم بگوييم و از فجايعي كه به دنبال آن عيجاد ميشود.بصا فوطباليسطهايي كه به خاطر عشق محطات شده اند و بصا مولوي ها كه مطاسفانه گرفطار عشق پيران تبريزي شده اند!
باعث تعصف اصت با اينكه جاي عشق تا مدطها درد ميگيرد بار هم برخي ها آن را مي ورزند.
نضامي شيرين سخن نيز در كتاب شريف گلستان خودشان فرموده اند:::درد عشقي كشيده ام كه مپرس! همين كار ايشان را بنگريد!...وقطي ايشان مي عايند و بحس ليلي و مجنون يا خسرو و شيرين را مطرح ميكنند و اضهان عمومي را مشوش ميكنند آيا با خود نمي انديشند نوجوانان حصاص دلشان ميخاهد؟؟...اين از خدا بيخبران فكر نميكنند با چنين اغدامات تفرغه افكنانه ضمينه ساز انطشار منضومه هايي مانند خسرو و فرهاد خاهند شد؟ ..پس اينهمه مهمانيه شبانه را چه كصي بايد پاصخگو باشد؟
در پايان لاضم است نطيجه بگيريم كه عشق بسيار بد و مسعله دار است و در همين جا هرگونه شعر عاشقانه مخسوسن از نوع <بي تو مهطاب شبي...>آن را غويا تكظيب مينماييم اصلن هم دختر داييمان منيژه را هم دوسط نداريم! با تشكر خسرو
معلم:
..۵/۷ تمام! ولي دانش آموز به مدرسه بيايند!!
شما بهش چند ميديد؟

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸۳


 

گفته بودم که اگر تا ستاره ها هم سفر کنی شب را با ولع تمام مينوشم نگفته بودم؟
به چه ميخندی عزيز بی انصافم؟محض خاطر اين همه خاطره بگو به چه ميخندی؟
ميدانم عادت نکرده ای به عزلت نشينی يه خرابه دل ..ميدانم! اما گمان نکن يادت خيال ترک اين دل متروکه را دارد!
يادت هست روز اولی که امدی؟ آمدی و جاخوش کردی و گفتی که ميمانی!
بهشت بود اينجا!
گفتيم،شنيديم،خنديديم،دويديم....دويديم تا زودتر برسيم.
اما ناله شوم کدام بوف کور و سحرو جادوی کدام چشم حسود بهشتمان را دوزخ کرد نميدانم!
بخند! هنوز هم خنده هايت را با غروب دريا عوض نميکنم بخند نازنين!
اما گمان نکن يادت..........

سلطان بانو

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

سلام به همه دوستان عزيز ! شب و روز همگی بخير ! ميدونم که همتون منتظر بوديد تا سلطان بانو خودش آپديت کنه و احتمالآ اخماتون الان‌‌‌‌ رفته تو هم ...!ولی‌ من‌ تقصيری‌ ندارم‌ ... راستش‌ منو‌ سلطان بانو امروز‌ نمايشگاه‌ بوديم‌ چند تا کتاب از‌ يغما‌ خريديم ولی خوب کتاب من‌ خوشگلترهبرا‌ همينم‌ ایشون امر فرمودند که بنده يکی از اون شعرها رو بنويسم ... بهر حال اينو گفتم که بدونيد من تقصيری ندارم.

التماست نميکنم!

هرگز گمان نکن که اين واژه را در وادی آوازهای من خواهی شنيد !

تنها مينويسم: بیـــــــــــا!

بيا و لحظه ای کنار فانوس نفس های من آرام بگير!

نگاه کن! ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است!

اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود

ساعتی پيش٬

اين انتظار شبانه را به خلوت ناب خوابهای تو ميسپردم!

حالا هم ٬ به چراغ همين کوچه کوتاهمان قسم!

بارش قطره ای از ابر بارانی نگاهم کافيست ٬ تا از تنگه تولد ترانه عبور کنی !

اما٬ تو را به جان نفسهای  نرم کبوتران هره نشين !

بيا و امشب را

بی واسطه سکسکه های گريه کنارم باش!

مگر چه می شود٬

يکبار بی پوشش پرده باران تماشايت کنم؟هـــــا؟

چــــــــه ميشود؟؟؟

يغما.

کيميا.

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

هيچ کس نخونه. ميخوام داااااااااااااااااد بزنم)))) مگه داد زدن از توی دل صدا داره؟ ميخوام گريه کنم انقد که همه دنيا رو اب بگيره! همينجوری!الکی! عشقی!
ميگن خوشی زده زير دلت . اره بابا ما هميشه خوشيم.. ما هميشه الکی خوشيم !
لعنت به اين پنجره! لعنت به اين دل!
لعنت به پشت پنجره که دل ميگيره!
يکی رو ميخوام! يكي كه نزديك باشه مثه وقتي كه ماه و ستاره ها ميچسبن به پشت پنجره اتاقم به همون نزديكي ! ...اره! مگه نميدونستين؟ ...ميان پايين ...خيلي پايين... بعد گوش ميدن به حرفات، تا وقتي كه خوابت ببره !هيچي هم نميگن !فقط گوش ميدن. يه وقتام چشمك ميزنن .
من كه ميدونم كي اونارو ميفرسته پايين واسه دل من. شمام ميدونين نه؟
اوني كهنزديكترينه!!!

سلطان بانو

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳


دعا برای دوستان ....

همه ما دوست خوب زياد داريم . دوست نزديک هم چند تايی داريم . اما هستن افردی که بهترين دوست يک نفر به حساب ميان .

شما برای بهترين دوستتون چه آرزويی دارين ؟وقتی بدونين خدا جواب شما رو  يا اون چيزی که برای بهترين دوستتون ميخواين  رو به شما ميده ...

دوستان خوبم ارغوانی باشيد .                                  منتقد آروم .

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۳


 

سلااااااااااااااام به همه دوست جونای نازنينم .
پيرو چند کامنت تهديد اميز، و از انجايی که بنده هنوز ميلياردها اميد و ارزو دارم اينجانب هيچگونه راه گريزي نيافته مجبور به نوشتن خزعبلاتي شدم كه همينك به سمع و نظر شما ميرسد!!
بابا آخه يه كوچولو هم به اين حوصله من حق بدين ديگه. دلش ميخواد بذاره بره . گفت كلافم ميرم يه گشت و گذاري ميكنم برميگردم . ديگه امروز از ترس بعضي !!! دوستان نازنينم كه خيلي هم دوسشون دارم بيخ خرشو گرفتيم كشونديمش اينجا البته كلي شاكيه هاااااااا كلي اخم و تخم كرده واسه ما. ..بگذريم!!
چند وقت پيش يه كتاب خريدم يعني 2 تا كتاب تحت عناوين مقرراتي براي زنها ومقرراتي براي مردها
ميدونم خيلي از شماها همچنان در فاز تجرد به سر ميبريد و از نداشتن همسر در رنج و عذاب هستيد!!!!(عمرااااااااااااااااااااا) اما وقتي اين كتاب و خوندم به نظرم خيلي جالب اومد راه حل هاي بسيار خوب و عالي داشت كه براي مجردها هم خالي از لطف نيست . اميدوارم خوندن اين كتاب راهي باشه براي گشايش بخت همه اونايي كه ديگه كم كم دلشون شوهر ميخواد!!!! (البته عكسشم صادقه!! نوبت اقايونم ميشه هل نشيد به همه ميرسه!)

از خرناسه دفاعي بهره ببريد!!

اوخرناسه ميكشه.تو از خواب ميپري بهش سقلمه ميزني.او چرخي ميزنه و فقط براي يك آن خرخرش قطع ميشه! بالشو رو سرت ميكشي از ميون پرهاي قو ميشنوي كه .....داره خرناس ميكشه!يه بالش رو سرش ميذاري .بالش با هر خرناس بلند ميشه و ميفته!!!!
راديو رو روشن ميكني صداي موسيقي مياد كه.....با صداي خرناس قاطي شده. بهش مشت ميزني،..خرناس ميكشه! با پا بهش لگد ميزني،..خرناس ميكشه! دماغ و دهنشو ميبندي و راه اكسيژنش رو سد ميكني، دست از خرخر كردن و ....نفس كشيدن!! برميداره!
اجازه نفس كشيدن بهش ميدي باز خرناس ميكشه!
او از خرناس كشيدن خودش بيدار نميشه چون اين يه حقيقت اثبات شده علميه كه تو صداي خرناس كشيدن خودتو نميشنوي!
پس تنها راه خوابيدن اينه كه تو هم با صداي بلندتري خرناس بكشي!!!! صداي خرخر تو صداي اونو خفه ميكنه البته ممكنه اون صداي تو رو بشنوه و بي اراده بلند تر خرناس بكشه اين باعث ميشه تو هم بلند تر اين كارو بكني و برطبق قوانين علمي اينطوري ميشه كه زمين لرزه اتفاق ميفته!!

نتيجه اخلاقي::مهمترين نكته از ديدگاه زناشويي اينه كه اون از خرخر كردن منظوري نداره! ان يه مرده و مردا بيش از زنها خرخر ميكنن. به خاطر اين موضوع ازش متنفر نشو! مهربان باش! فهيم باش و با گذشت باش!حالا تو هم در مقابل خرناس بكش.
پاورقي::اين كتاب ترجمه شده و اصلش خارجيه . در ضمن شما فكر ميكنيد ادم دلش مياد با همسرش از اين كارا بكنه؟ اونم وقتي بعد از يه روز خسته كننده در خواب ناز فرو رفته؟
(با عرض پوزش از فيمينيستهاي محترم!!!)

سلطان بانو

  
نویسنده : ققنوس ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۳